خرید بک لینک
آن لحظه ی شب را، که نشسته بودیم روی پله های ایوان من قبلا دیده بودم. نه به خواب، به رویایی که به بیداریهایم ساخته بودم. پیش از آن که نور جای تاریکی را بگیرد. پیش از آن که در روزها چیزی باشد که به آن بشود آویخت. دل خوش کرد. دل بست حتی. که روز دیگری در راه است. باید باشد. که بشود به امی

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: يکشنبه 20 فروردين 1396 ساعت: 6:31

سال را خیس عرق و گرمازده، در معیت یک عده آدمى که نمى شناختیمشان، دورِ یک هفت سین که هشت تا سینش کم بود با سبزه و ماهى و گل پلاستیکى، نو کردیم. اشک را که آمده بود تا نوک مژه هام به زور پنهان کردم. فکر کردم به ماهیهام، به بچه ام، به پدر و مادرم، به برادرم که هر کدامشان در جغرافیاى متفاوتى بودند و من،

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: جمعه 4 فروردين 1396 ساعت: 17:16

صفحه بندی